دومین ویزیت و کمی نگرانی مادرانه ...
سلام عزیزکم 
خوبی ؟ خوشی ؟ چه میکنی با یه مامان کم غذا ؟؟!! ![]()
دیشب ساعت 9 نوبت دومین ویزیتم بود ...
سرت رو درد نیارم مامانی ، هم فشارم پایین بود هم 3 کیلو وزن کم کردم ![]()
![]()
برای خانوم دکتر از حال و روز معده ام گفتم و اینکه همیشه گرسنه ام اما اصلا اشتهایی به غذا ندارم ولی با این حال به خاطر فرشته کوچولوم هم که شده به زور میخورم اما خب تا یه زره میخورم معده ام سنگین میشه و حالت تهوع و ... ![]()
خانوم دکتر لبخند زد و گفت چون تو خودت هم گنجیشک معده بودی بیشتر اذیت میشی 
بعد هم با یه بغل سرم و آمپول تفویتی و مکمل غذایی و البته یه قرص (پنتوپرازول) برای معده ام اومدیم خونه ...
قرصی که برای معده ام داده رو باید صبح ناشتا بخورم ، امروز صبح اولیش رو خوردم و احساس میکنم خیلی بیشتر از معده ی خودم داره اذیتم میکنه ... شاید مصرفش رو قطع کنم ... ![]()
اون مکمل غذایی هم راستش خوشمزه نیست اما از دیشب شروع کردم به خوردنش و ادامه هم میدم ، مهم نیست که طعمش خوب نیست مهم اینه که حال تو خوب باشه عزیزکم ... 
در ضمن چون جفتم جلوئه (قدامی) یه کمی باید بیشتر مواظب باشم و استراحت کنم و یه سری چیزا رو رعایت کنم تا خدای نکرده آسیبی به دردونه مامان نرسه ... 
عزیز ِ مامان !
بهم قول بده مامان رو سفت بچسبی و محکم سر جات بمونی و هرچقدر هم که مامان کم غذا میخوره همون یه ذره رو هم همش رو برای خودت بردار تا خوب وزن بگیری و بزرگ بشی و انشاالله سالم بیای بغلم ...

خدای خوبم ، 
فرشته ای که بمون عطا کردی رو در پناه لطف خودت برامون حفظ اش کن ...
به من هم کمک کن تا بتونم امانت دار خوبی باشم و از لایق هدیه ای که بهم دادی ...
![]()


دومین ویزیت و کمی نگرانی مادرانه ...
